زندگی یک دختر نوجوان

زندگی یک دختر نوجوان

میتوانی روحم را خرد کنی، قلبم را بشکنی و بدنم را زخم کنی، اما نمیتوانی لبخندم را از بین ببری!

چالش نویسندگی

Mehraban.K.T Mehraban.K.T Mehraban.K.T · 1403/9/20 19:44 ·

یکهو از خواب می پرید و متوجه می شوید 《کسی که شمارا تنها گذاشته بود و رفته بود》کنار دستتان است‌.اولین فکری را که از دیدنش به ذهنتان می رسد بنویسید.

جواب:

چشمانم را باز کردم. با دستم دنبال گوشی ام گشتم. دستم به یک پیکر کنارم روی تخت خورد. تعجبم زیاد طول نکشید. احتمالا مادربزرگ... آه. متاسفم. احتمالا نامادری‌ام است. البته خب ندیده بودم نه مادربزرگ کنارم بخوابد! برگشتم. ولی چیزی ندیدم، چون عینک نداشتم. عینکم را برداشتم و بعد...

با چشمان گشاد شده نگاه کردم.

بین اینکه همان لحظه او را بکشم یا در آغوش بگیرم مردد بودم که او بیدار شد. نگذاشتم صحبت کند.

"مامان!!"

مامان بیدار شد و مرا در آغوش گرفت. اشک هایم جاری نمی شد ولی احساس می کردم بغض دارم.

"مامان! چرا رفتی؟! چرا وقتی بیمار بودم من رو گذاشتی رفتی؟!"

"دخترم... مهم اینه که الان اینجام..."

میخواستم بیشتر اصرار کنم ولی نتوانستم. اشک هایم جاری شد.

اولین اشک های شوق.

پارت سوم: تکه افکار

پارت سوم: تکه افکار

Mehraban.K.T Mehraban.K.T Mehraban.K.T · 1403/9/20 19:10 ·

دختر داخل بازار راه می رفت. هیولا مدام به لباس ها و وسایل اشاره می کرد تا از خانم مادر بخواهد آنها را برایش بخرد. حتی او اکشن فیگور دازای را هم دید! ولی نتوانست آن را بخرد. او عاشق خرید بود و اعتراف می کرد که ولخرج است.
بعد از آن جلوی دریا رفت‌. پیکر آشنایی را از دور دید‌. آلستر بود. از هازبین هتل. 
"آلستر!!"
او آلستر را خیلی دوست داشت. درواقع شاید خجالت آور باشد، ولی آلستر الگویش بود. الگویی برای تحمل درد ها. او آلستر را می فهمید. همیشه خندیدن در حالی که درد داری. کمی برای آلستر آواز خواند. بعد از آن هم خداحافظی کردند.
دختر هنوز به مدرسه نرفته بود. هنوز در مدرسه جدیدش ثبت نام نشده بود. نگرانی ای از بابت مدرسه نداشت. شاید خیلی کم.
خیلی وقت پیش دوستی داشت که عاشقش بود. دوستی و عشقی عمیق و خالصانه و کودکانه. اما دوستش وقتی فهمیده بود او بیمار است او را رها کرده بود.
البته رها شدن برایش عادی بود. به خصوص بعد از آن اتفاق...
نه. نباید به این چیز ها فکر می کرد.
همیشه لبخند می زد و شاد بود. بار ها خانم مادر و آقای پدر را بابا و مامان صدا کرده بود. میخواست همه چیز فراموش شود. همه چیز.
اما در پشت آن لبخند ها درد و زجر افکار بود..
افکاری درباره ی مادرش.
نه. نه. نباید به او فکر کند!
نباید!!
دختر سرش را گرفت. اکنون توی تخت زیر پتو بود.
هوا سرد و بارانی بود. دوچرخه اش زیر باران خیس می شد. دنیای تخیلاتش ته کشیده بود.
خسته بود.
باید خوشحال می بود. اما...
خب تا حدودی هم هیجان زده و خوشحال بود. چون به تازگی از بازار آمده بود.
آن افکار... لعنتی. آن افکار هیچوقت نمی رفتند.
مامان... چرا رفتی؟
حالا دختر توی دستشویی بود. نشسته بود و با موبایلش کار می کرد. چون اینترنت نداشت برای خودش داستان و شعر می نوشت. عاشق نوشتن بود. نوشتن شعر، داستان، دلنوشته... و هر چیز دیگری.
دختر خاطرات تکه تکه را کنار هم می گذاشت. هرکدام را مثل تکه ای پارچه به دیگری می دوخت.
و این خاطرات تکه تکه همینجا هستند.
 

توصیفات

Mehraban.K.T Mehraban.K.T Mehraban.K.T · 1403/9/20 19:06 ·

پیچ پیچ درخت تاک دور ساعتی که زمان را در آغوش خود حمل می کند.
این تصور من است.
چیزی در این باره در اتاق نیست.
بیهوده است که اینجا توی تهران گیاهی را تصور کنم. مخصوصا توی اتاق من که مثل کویر برهوت است.
اجسام در نظرم تکان می خوردند و در سایه هایی که وجود ندارند می رقصند.
عروسک ناراحت خرس لبخند می زند.
از این لبخند می ترسم.
عروسک ها موجودات عجیبی هستند. زیر آن چهره ی خندان چه چیزی پنهان شده است؟
ترس؟
غم؟
انزجار؟
درد؟
شاید همه اش.
گاهی احساس می کنم که یک عروسک هستم.
بله. شاید من یک عروسک هستم.
زیر نقاب خندان چه زجر ها که نمیباشد.
و هنوز پیچ پیچ درخت تاک دور ساعتی که زمان را در آغوش خود حمل می کند.

پارت دوم: پدر و مادر جدید

آنها.
کلمه ای عجیب و پیچیده. میتواند بدون هیچ اشاره ای یادآور کسانی باشد.
برای دختر یادآور مادر و پدر جدیدش بود. آنها. هیچ حسی نسبت به پدر و مادر جدید نداشت. آنها را می شناخت‌. از اقوامشان بودند. بیایید اسم آنها را خانم مادر و آقای پدر بگذاریم.
آقای پدر مردی لاغر و قد بلند و دوست داشتنی بود. عینک می زد و مسن بود. مو هایش سفید شده بود. علاقه ی زیادی به سیگار داشت‌. چشمانش مثل شمع آب شده لطیف و گرم بود. از آن مرد ها بود که در گذشته خیلی ابهت و قدرت داشته ولی اکنون مطیع زنش شده است. دختر گذشته ی این مرد را نمی دانست ولی حالی که وجود داشت خیلی زیبا و دوست داشتنی و ناز بود‌. او مهربان و لطیف و ساکت و گوشه گیر بود. ولی دختر را خیلی دوست داشت‌. بوی سیگارش انگار با همه ی سیگار ها فرق داشت. بوی آقای پدر بود.
خانم مادر تپل و قد کوتاه بود. مو های طلایی داشت و چشمان عسلی. بسیار خوش خنده و پر حرف بود. برعکس شوهرش خیلی برونگرا بود. عاشق رنگ های زرد و سفید بود. رنگ های شاد. از آن ها بود که بسیار به خدا اعتماد داشت و از زندگی اش راضی بود. حتی در سنین بالا مشغول تجربه ی چیز های جدید بود. نقاشی‌، مسافرت، طبیعت گردی، ورزش و خیلی چیز های دیگر. روحیاتش مخالف همسرش بود. شاد و پر جنب و جوش و اجتماعی. او هم دختر را خیلی دوست داشت‌. مدام قربان صدقه اش می رفت.
اما هیچ کدام جای پدر و مادر اصلی دختر را نمی گرفتند.
حتی اگر دختر از مادرش متنفر بود‌. تنفری آغشته به عشقی کشنده.
دختر ۱۴ ساله بود. چشمانی مرموز و پیچیده مثل دو سیاهچاله عمیق داشت‌. لبخندی همیشه روی لبش بود. البته کسی نمی داند این لبخند واقعی است یا فقط یک نمایش؟ لبخند دختر هر گاه تنها می شد آب می شد و روی زمین چکه می کرد‌. دختر با چهره ی خالی به موبایلش خیره می شد تا وقتی که کسی داخل دنیایش شود و او دوباره آن لبخند را بازی کند‌.
حالا دختر توی خانه ی جدیدش بود. وسایلش را جمع کرده بود، سه چمدان داشت. چمدان لباس ها و دو چمدان کتاب درسی و وسایل دیگر. چمدان ها را در اتاق جدیدش رها کرد و روی تخت افتاد. آهی از میان لب هایش فرار کرد و دوید و از پنجره بیرون شد. ماه آن روز پشت ابر ها خودش را پنهان کرده بود. 
هیولا گوشه ی تخت نشست. "سلام بچه."
"سلام هیولا."
هیولا به آرامی آهی کشید و ساکت شد‌. به نقطه ای نامعلوم خیره شد‌. دختر پرسید:"حالت خوبه؟"
"دختر... به نظرت... من خیلی بد هستم؟ نباید وجود داشته باشم؟"
"چرا می پرسی؟"
"چون من باعث شدم از پدرت جدا بشی."
"اون مهم نیست. تو هم بخشی از من هستی‌."
هیولا با شگفتی به دختر نگاه کرد. "واقعا انقدر راحت می پذیری؟"
"چرا نه؟ تو بخش زیبایی از زندگی من هستی. و من عاشق زندگی ام هستم!"

مرا در آغوش بگیر ای شب شیرین
من ز زیبایی تو گم شده ام
یادگار روز های خوش و دیوانه‌ی دیرین
من و این زندگی و زیبای خندان شده ام... :)

 

 

 

 

پارت اول: هیولای زیبا

پارت اول: هیولای زیبا

Mehraban.K.T Mehraban.K.T Mehraban.K.T · 1403/9/20 18:44 ·

چراغ ها مثل سیاره می درخشیدند. البته اگر سیاره ای بود که می درخشید.
ستاره ها زیبا و فریبنده بودند. درست به همان اندازه که سیاهچاله نورانی بود.
و خدا آن لحظه حضور داشت. حضوری به پررنگی حضور شیطان در دل انسان ها.
بله‌. این حقیقتی بود که همیشه حقیقت می ماند. خدا حاضر است. حقیقتی دروغ آمیز که همه باور دارند. درست به همان اندازه که از او بیزارند.
خب، اگر حضور دارد کجاست؟
این سوالیست که کسی جرئت پرسیدنش را ندارد. ولی همه در ذهنشان می پرسند: پس کجاست آن امید درخشان؟ آن راز حقیقی که وعده داده شده؟
انسان ها مثل دسته ای از حشرات در هم راه می رفتند، با افکارشان پا روی افکار دیگران می گذاشتند و رد کفششان می ماند. با عجله از روی تمام زیبایی ها می گذرند تا افسانه های کودکی را فراموش کنند. افسانه هایی حقیقی تر از حقیقت‌. افسانه های زیبا. افسانه های شیرین. قصر زیبای کودکی را فرو میریختند تا ساختمانی بتنی روی آن بسازند‌.
این کار همه ی آنها بود.

و در این بهبوهه اگر از یکی از آنها بپرسی چه هدفی از زندگی داری، چنین جوابی دارند:"مجبوریم." و "مرگ"
اندک تعدادی هم هستند که این جواب را می دهند:"دنبال حقیقت زندگی هستم."
حقیقت زندگی. حقیقت پنهان زندگی.
یک دروغ زیبا‌. دروغی برای ادامه ی زندگی.
چون زندگی رازی ندارد. خود زندگی راز زندگی است.
البته این نظر ما است. من و هیولا.
هیولا آن روز این را به من گفت. هیولا گاهی حرف های خردمندانه ای می زند. فقط گاهی. بقیه اوقات حرف هایش احمقانه اند.
البته همه ی ما همین هستیم. همه ی انسان ها اینطور هستند.
موافقید؟
آن روز دختر و هیولا در خیابان های ستاره ای خیس و نم کشیده راه می رفتند. دختر چکمه هایش را پوشیده بود. چکمه های خاکستری و بلند. با یک شلوار لی چسب و یک کت سرمه ای. کلاهش را روی سرش گذاشت. هیولا همراهش راه می رفت. 
هیولا دستش را دور شانه ی دختر حلقه کرده بود. هیولا معلوم نبود چند سال سن دارد. شاید به اندازه ی سن بشریت.
دختر با چشمانی که مثل کهکشان بود، در فرودگاه با پدرش خداحافظی کرد. هیولا هم دلتنگ پدر می شد. پدر یگانه نور زندگی دختر بود. تنها فرشته ی دختر. هرچند خود دختر هیولا را در درونش داشت. اما احتمالا پدرش به جای هیولا در وجودش فرشته داشت. حتی با وجود کار وحشتناکی که کرده بود.
نه. این تصور غلط بود. همه ی انسان ها در وجودشان یک هیولا دارند.
هیولا همچنان در کنار دختر راه می رفت. دختر سوار هواپیما شد و نزدیک پنجره نشست. هواپیما سرعت گرفت و در اوج آسمان رفت. شب بود. می توانستی از پنجره ستاره های کوچک شهر را ببینی. ماشین ها که مثل صف مورچه ها روی شکر در راهبندان پیش می رفتند و با چراغ هایشان مسیری نورانی درست می کردند. هواپیما اوج می گرفت و ستاره های شهر زندگی دختر در لایه های ابر های مرطوب محو می شدند. 
آدم های زیادی در هواپیما بودند. هر کس هیولایی در وجودش داشت.
ولی این داستان آن هیولا ها نیست.
این داستان هیولای من است. 
هیولای زیبای من.

چشمان ارغوانی ات چون اقیانوس غروب،
آتش انسانیت، تاریکی ام چون دسته چوب
کیست آن تاریکی زیبای من؟
همچنان من بودم و تاریکی و این حس خوب:)