چالش نویسندگی

یکهو از خواب می پرید و متوجه می شوید 《کسی که شمارا تنها گذاشته بود و رفته بود》کنار دستتان است.اولین فکری را که از دیدنش به ذهنتان می رسد بنویسید.
جواب:
چشمانم را باز کردم. با دستم دنبال گوشی ام گشتم. دستم به یک پیکر کنارم روی تخت خورد. تعجبم زیاد طول نکشید. احتمالا مادربزرگ... آه. متاسفم. احتمالا نامادریام است. البته خب ندیده بودم نه مادربزرگ کنارم بخوابد! برگشتم. ولی چیزی ندیدم، چون عینک نداشتم. عینکم را برداشتم و بعد...
با چشمان گشاد شده نگاه کردم.
بین اینکه همان لحظه او را بکشم یا در آغوش بگیرم مردد بودم که او بیدار شد. نگذاشتم صحبت کند.
"مامان!!"
مامان بیدار شد و مرا در آغوش گرفت. اشک هایم جاری نمی شد ولی احساس می کردم بغض دارم.
"مامان! چرا رفتی؟! چرا وقتی بیمار بودم من رو گذاشتی رفتی؟!"
"دخترم... مهم اینه که الان اینجام..."
میخواستم بیشتر اصرار کنم ولی نتوانستم. اشک هایم جاری شد.
اولین اشک های شوق.